Quantcast
لوکتو | نقد فیلم دختر... پدر... دختر
ورود عضویت
نقد فیلم دختر... پدر... دختر
سعید زعفرانی در تاریخ 03 بهمن 1396

مشاهده نقد و بررسی کاربران
نقد فیلم دختر... پدر... دختر
نقد فیلم دختر... پدر... دختر

که سرما سخت سوزان است؛

فیلم دختر... پدر... دختر به کارگردانی پناه‌برخدا رضایی سراسر برف است و سکون، و سکوتی که گه‌گاه با آواهایی تکرار شونده و نا آشنا می‌شکند و این واقعیت خشک و سرد و بی روح و فلج را به تکرار روزمره‌ی خود وامی‌دارد. فیلم، روایت غریبانه‌ای از دنیایی دیگر است خیلی دور و خیلی نزدیک به ما. آن‌قدر دور که می‌شود آن را خیالی فرض کرد و آن‌قدر نزدیک که دریچه‌ای باشد برای دوباره افسوس خوردن به حال مردمانی که در اوج محرومیت و نداری از همان ملتی هستند که ما هستیم و در همان خاکی زندگی می‌کنند که ما می‌کنیم.

فیلم «دختر... پدر... دختر» از فیلم‌هایی است که برای دیوانه‌های سینما ساخته شده است و تمام اجزای آن، با دقت و مو به مو در کنار هم قرار گرفته‌اند تا یک موجود کامل و خوش‌اندام ساخته شود برای آنانی که می‌اندیشند. سابقه‌ کارگردان هم نشان می‌دهد که او با تاریخ سینما آشنا است و محال است از هزار و یک اثر اگزوتیک دیگر الهام نگرفته باشد. استفاده از رنگ‌باختگی متبحرانه‌ی تصاویر و ریتم بی‌نظیر فیلم آن‌قدر آدم را در سالن سینما سر ذوق می‌آورد که برای لحظاتی باور می‌کند با فیلم خوب و خوش‌ساختی طرف است.

در حالی که این‌چنین نیست. در واقع دختر پدر دختر از آن نوع دیگر سینمایی است که در تقابل با فیلم و ایده‌ی فیلم قرار می‌گیرد. مجموعه‌ای به هم پیوسته از تصاویر و قاب‌های فریبنده و دلربا، که با سلیقه‌ی تمام در کنار هم قرار گرفته‌اند اما هیچ پیوند محکم داستانی و عاطفی در میان نیست تا آن‌ها را به یک کل، به یک موجود زنده که فیلم باشد تبدیل کند. اولین تضاد فیلم با خودش و با کارکردی که در نظر گرفته همین جا پیدا می‌شود. فیلمی که نگاهی اساسا رمانتیک به همه چیز دارد و مدام در تلاش است این نگاه رمانتیک را از طریق قاب‌های پر شده از طبیعت به مخاطب منتقل کند، با تعاریف رمانتیسم بیگانه است. یا حداقل اگر برای این‌کار تلاش کرده موفق نبوده است.

فیلم درست مثل مرد سال‌خورده‌ی نقش اولش آرام راه می‌رود و سنگین، اما از پا نمی‌ایستد. و نشاط سرکوب شده‌ی زن جوان را در تقابل با تکرار بیهودگی و افعال ابزورد پیرمرد لابلای همین خستگی‌ها با صدای بلند و زننده‌ی موسیقی کوچه‌بازاری بروز می‌دهد که تنها نشان فرهنگ و هویت اشخاص در فیلم است. اشخاصی که نه به شخصیت تبدیل می‌شوند و نه حتا به تیپ، بلکه پشت حرکات مستند دوربین در حد اشخاص حقیقی باقی می‌مانند و به همین خاطر است که فیلم اساسا دارای داستان و روایت نیست. همان حلقه‌ی گم‌شده‌ای که برای چسباندن عکس‌های زیبا از طبیعت برفی نیاز بود.

فیلم در صحنه‌های متعددی دو زن جوان محروم را روبروی هم در قابی متوازن قرار می‌دهد و تلاش دارد این فرض را که «محیط زندگی بر سرنوشت، تمامیت غالب دارد» به اثبات برساند. دنیایی خلق می‌شود کاملا جدا از دنیای امروز ما. تنها جاده‌ای از کنار این دنیا می‌گذرد و کبک می‌شود تنها راه تعامل با دیگران. حرف هم نمی‌زنند آدم‌ها. به زعم کارگردان ما اگر کلامی بشنویم از دنیای دیگر، فرم هدر می‌رود. هر چه رشته است، پنبه می‌شود. تنها چیزی که ما می‌شنویم و برعکس ما آدم‌های فیلم می‌بینند و ما نه، اخبار است. صدایی که برای ما آشنا است و برای آن‌ها هم. تنها دریچه‌ ارتباط آدم‌های این دنیای محروم و منزوی با دنیای دیگر.

شخص اصلی فیلم، دختر، یعنی همان کسی که پدر در پایان با یک جمله‌ ساده حکم آزادی‌اش از این دخمه‌ی کور را صادر می‌کند، به طرزی احمقانه منفعل است. همین باعث می‌شود که او هم مثل دیگرانِ حاضر در فیلم تبدیل به شخصیت نشود. فیلم با تکیه بر آرمان شکستن جبر جغرافیایی، که اصل اساسی شکل‌گیری آن بوده است، همچنان بر اثبات حرفش اصرار می‌ورزد، فارغ از این‌که هیچ دلیلی برای انفعال کلافه‌کننده‌ زن، وجود ندارد. در این میان، قصه‌ عاشقانه‌ مبهم و افسرده‌ فیلم به هیچ می‌انجامد تا باری دیگر، دغدغه‌های فرمی کارگردان و نگه‌داشتن موتیف ابزورد فیلم به شکل‌گیری شخصیت، کنش و داستان غلبه کند و فیلم را عقیم نگه دارد.

فیلم دختر پدر دختر حتا به ایده‌ی شخصیت‌های اسمش هم نزدیک نمی‌شود. آن‌چه از پدر در قاب دیده می‌شود تکراری از بیهودگی‌های زندگی تمام شده‌ای است که فعلا فقط به درازا کشیده شده است. تکراری که در همان کارکرد تصویری خود متوقف می‌شود و با این‌که برای متوجه کردن مخاطب هوشمند، موفق عمل می‌کند هیچ کمکی به کلیت فیلم و به شکل‌گیری شخصیت و داستان نمی‌کند. همین‌طور دخترها که تنها تصاویری هستند از آن‌چه به ذهن نویسنده رسیده از بخت برگشتگی و محرومیت و بدبختی! زنانی که اندک نشانی از زنانگی آن‌ها می‌بینیم. زنانی که برای رهایی از این دخمه هم به سنتی‌ترین راهکار پناه می‌برند یعنی ازدواج. یعنی فرار باز هم به قیمت انفعال!

دختر... پدر... دختر، شبیه به «داستان توکیو»ی خلوتی است که در نقطه‌ای دور افتاده از ایران می‌گذرد، سراسر سوز و سرما و همواره مرگ. مرگی که در سفیدی برف تلطیف شده و در سرتاسر فیلم جاری است. خوش‌بختانه فیلم از نظر تکنیک چیزی کم ندارد. از ابتدا تا انتها شما را با خود همراه می‌کند و باز هم خوش‌بختانه طولانی نیست، یعنی درست در دقایقی که خسته‌کننده شده تمام می‌شود. با یک پلانِ خوب اما قابل پیش‌بینی. با یک تعبیر شاعرانه‌ی در نیامده از پرواز. آن‌جا که رهایی از این دنیای سرد و شوم، به پرواز پرنده‌ی کوچک به سمت نور پیوند می‌خورد.

+ نکات مثبت:

- فرم ظاهری فیلم فوق‌العاده است
- رنگ‌پریدگی تصاویر با محتوا کاملا هماهنگ است و بیهوده نیست
- بازی بازیگران شبیه زندگی است
- ریتم فیلم فوق‌العاده است
۵
+ نکات منفی:

- داستانی وجود ندارد تا فیلم را سر و شکل بدهد
- شخصیت‌ وجود ندارد
- فیلم در میزانسن گاهی دچار اشتباه می‌شود و به مستند شبیه‌ است

جمع بندی:

فیلم دختر پدر دختر سازه‌ای خوش‌فرم است برای کسانی که مهندسی بلد باشند. اگر از سینما داستان انتظار دارید این فیلم برای شما نیست. در نهایت شاید این فیلم تنها برای خود کارگردان باشد،‌ یک اثر شخصی. فیلمی که فیلم نیست.

سعید زعفرانی

سعید زعفرانی
سعید دانش‌آموخته‌ی ادبیات انگلیسی است. او چند سالی است که در زمینه‌ی نقد فیلم و بازی فعالیت می‌کند اما هنوز جرات نقد آثار ادبی را در خود ندیده است. بازی مورد علاقه‌اش مکس پین و بهترین فیلمی که در عمرش دیده پالپ فیکشن است.

instagram icon email icon twitter icon linkdin icon

نظر خود را بنویسید




بازی
فیلم
سریال
مطالب