Quantcast
ورود عضویت
هنر و تجربه
video

سینمای هنری

فیلم هنری، یک فیلم مستقل برای مخاطب خاص است. یک فیلم هنری، قصد دارد تا یک اثر هنری جدی و تجربی را ارائه کند که شاید برای عمده تماشاگران سینما جذاب نباشد. در این فیلم‌ها، زیبایی‌شناختی اهمیتی ویژه دارد و نمادگرایی، جایگاه ویژه‌ای در این آثار دارند.

 

منتقدان و محققان سینما، یک فیلم هنری را دارای خاصیت‌هایی متفاوت از سینمای عامیانه هالیوود می‌دانند. از این خصوصیات، می‌توان به واقع‌گرایی اجتماعی با تمرکز بر روحیات و افکار فیلم‌ساز و نمایش افکار، رویاها و انگیزه‌های کاراکترها بدون ارائه یک خط داستانی مشخص اشاره کرد. دیوید بوردول، محقق سینما، فیلم هنری را یک ژانر مستقل می‌داند.

 

پیشگامان سینمای هنری؛ دهه‌های 10 و 20

دی دبلیو گریفیث (D. W. Griffith) و سرگئی آیزنشتاین (Sergei Eisenstein)، از مهم‌ترین افراد در توسعه سینما در اروپا بودند. فیلم Battleship Potemkin (1925)، به کارگردانی آیزنشتاین، یک فیلم پروپاگاندای انقلابی بود و او با ساخت این فیلم، ثابت کرد که از تدوین و مونتاژ، می‌توان برای خلق لحظات احساسی قدرتمند استفاده کرد. موفقیت فیلم Battleship Potemkin منجر به ساخت فیلم‌های پروپاگاندای دیگری از جمله October (1927) و The General Line شدند. اما آیزنشتاین، به مسائل ساختاری سینما، از جمله زوایای دوربین، حرکت سیاهی‌لشگرها و تدوین، علاقه بیشتری داشت. رویکرد او و کارگردانان دیگری از جمله وسولود پودوکین (Vsevolod Pudovkin) و الکساندر دوژنکو (Alexander Dovzhenko)، باعث شد تا از سوی دولت شوروی تحت فشار قرار گیرند.

 

battleship potemkinn

استفاده از تدوین در فیلم Battleship Potemkin، به یک استاندارد در فیلمسازی تبدیل شد.

 

فیلمسازان اسپانیایی از جمله لوئیس بونوئل (Luis Bunuel) و سالوادور دالی (Salvador Dali) و فرانسوی از جمله ژان کوکتو (Jean Cocteau) در توسعه سینمای هنری تأثیرگذار بودند. در دهه 20، منتقدان سینما را به دو دسته سینمای سرگرم‌کننده عامیانه و سینمای هنری ویژه مخاطبان روشنفکر تقسیم کردند. در انگلستان، آلفرد هیچکاک (Alfred Hitchcock) و ایور مونتاگ (Ivor Montagu)، کمپانی Film Society را تأسیس کردند و آثار هنری مانند سینمای دیالکتیک شوروی و فیلم‌های اکسپرسیونیستی آلمان را پخش کردند.

 

سینما پور (Cinema Pur)، جریان فیلم‌سازی آوان گارد دهه 20 و 30 فرانسه بود که بر فیلم‌های هنری تأثیر گذاشت. جریان سینما پور، شامل هنرمندان سبک دادائیسم مانند من ری (Man Ray)، رنه کلیر (Rene Clair) و مارسل دشام (Marcel Duchamp) بود. هنرمندان دادائیست، از سینما برای توسعه چارچوب‌های داستان پردازی، سنت‌های بورژوا و مفاهیم زمان و مکان نزد فیلسوفان پیرو مکتب ارسطو با تدوین‌های انعطاف پذیری از زمان و فضا استفاده کردند.

 

جریان سینما پور، از فیلمسازان «مطلق» آلمانی، از جمله هانس ریشتر (Hans Richter)، والتر روتمان (Walter Ruttmann) و وایکینگ اگلینگ (Viking Eggeling) الهام گرفت. ریشتر مدعی بود که فیلم او، Rhythmus 21 (1921)، اولین فیلم انتزاعی تاریخ است. اما پیش از او، برونو کورا (Bruno Corra) و آرنالدو جینا (Arnaldo Ginna)، فیلمسازان فوتوریست ایتالیایی در سال‌های 1911 و 1912 و والتر روتمان با فیلم Lichtspiel Opus I (1920)، به سراغ سینمای انتزاعی رفته بودند. در هر صورت، فیلم Rhythmus 21، از آثار اولیه سینمای انتزاعی به شمار می‌آید.

 

دهه 30 تا دهه 50

در دهه‌های 30 و 40 میلادی، فیلم‌های هالیوودی به آثار هنری برگرفته از آثار ادبی، از جمله The Informer (1935) به کارگردانی جان فورد (John Ford) و The Long Voyage Home (1940) به کارگردانی یوجین اونیل (Eugene O’Neill) و فیلم‌های عامه‌پسند، مانند فیلم‌های هیجان‌انگیز گنگستری تقسیم می‌شدند. ویلیام سیسکا (William Siska) معتقد است که فیلم‌های نئورئالیستی ایتالیایی در اواسط و اواخر دهه 40 میلادی، از جمله Open City (1945)، Paisa (1946) و Bicycle Thieves، متعلق به جریان آگاه سینمای هنری بودند.

 

bicycle thieves

ویتوریا دسیکا با فیلم Bicycle Thieves فقر را در جامعه ایتالیا به نمایش گذاشت. او در فیلم خود از نابازیگران استفاده کرده بود.

 

در اواخر دهه 40، با پیدایش سینمای هنری در شهرها و دانشگاه‌های آمریکا، تفاوت میان فیلم‌های نئورئال ایتالیایی و دیگر آثار جدی اروپایی با فیلم‌های عامیانه هالیوود، بیشتر به چشم آمد. پس از جنگ جهانی دوم، تماشاگران سینما، از فیلم‌های عامه‌پسند و سرگرم‌کننده خسته شده بودند و به سراغ فیلم‌های هنری تازه رفتند. فیلم‌های هنری در این دوره، آثار بریتانیایی، غیر انگلیسی زبان، آثار مستقل آمریکایی، مستند و بازسازی فیلم‌های کلاسیک هالیوود بودند. از جمله این فیلم‌ها، می‌توان به Open City، Tight Little Island، Bicycle Thieves و The Red Shoes اشاره کرد.

 

در اواخر دهه 50، فیلمسازان فرانسوی، شروع به ساخت فیلم‌هایی بر اساس سینمای نئورئال ایتالیا و آثار کلاسیک هالیوود کردند که منتقدان، این جریان را با نام موج نوی سینمای فرانسه می‌شناسند. اگرچه این جریان هیچ‌گاه سازمان‌دهی نشد، اما فیلمسازان موج نو، آگاهانه روش‌های فیلمسازی کلاسیک را پس زده و به سراغ شمایل‌شکنی جوانانه به عنوان نوعی از سینمای هنری اروپا رفتند. بسیاری از این فیلم‌ها، اشاراتی به اتفاقات سیاسی و اجتماعی آن دوران داشتند و تدوین، سبک بصری و  ساختار روایی الگوهای محافظه‌کارانه را به چالش کشیدند. از جمله فیلمسازان موج نوی فرانسه، می‌توان به فرانسوا تروفو (Francois Truffaut)، ژان لوک گدار (Jean-Luc Godard)، اریک رومر (Eric Rohmer)، کلود شابرول (Claude Chabrol) و ژاک ریوه (Jacques Rivette) اشاره کرد که اکثرا، کار خود را به عنوان منتقد سینما آغاز کردند. تئوری سینمای مؤلف اشاره می‌کند که کارگردان، مؤلف فیلم است و امضای او در هر فیلم قابل مشاهده است.

 

دهه‌های 60 و 70

موج نوی فرانسه در دهه 60 نیز به قوت خود باقی بود. در دهه 60 میلادی، فیلم هنری در آمریکا نیز رواج بیشتری از اروپا پیدا کرد. در آمریکا، این اصطلاح به فیلم‌های سینمای مؤلف غیر انگلیسی زبان، فیلم‌های مستقل، فیلم‌های تجربی، مستند و فیلم‌های کوتاه اطلاق می‌شد. در دهه 60، عبارت «سینمای هنری» به استعاره‌ای از سینمای جنجالی ایتالیا و فیلم‌های رده B فرانسوی تبدیل شد. در دهه 70 میلادی، از این عبارت برای فیلم‌های اروپایی با محتوای جنسی سنگین و ساختار هنری، از جمله فیلم سوئدی I Am Curious (Yellow) استفاده می‌شد. در آمریکا، این عبارت به فیلم‌های هنرمندان آمریکایی مدرن مانند اندی وارهول (Andy Warhol) و فیلم Blue Movie (1969) او اشاره داشت، اما گاهی به فیلم‌های نمایش داده شده در سینماهای قدیمی و ارزان قیمت نیز اطلاق می‌شود. بنا به این تعریف، فیلم‌های دهه 60 هیچکاک، فیلم‌های تجربی زیرزمینی دهه 70، فیلم‌های سینمای مؤلف اروپا، فیلم‌های مستقل آمریکایی و حتی فیلم‌های عامیانه غیر انگلیسی زبان نیز فیلم هنری به شمار می‌آیند.

 

دهه 80 تا 2009

در دهه‌های 80 و 90، یک فیلم هنری، معنای یک فیلم مستقل را در آمریکا می‌داد و فیلم‌های مستقل، دارای المان‌های سبکی فیلم‌های هنری بودند. کمپانی‌هایی چون Miramax، فیلم‌های مستقلی را که توسط استودیوهای بزرگ هالیوودی رد می‌شدند، پخش می‌کرد. وقتی که کمپانی‌های بزرگ هالیوود، متوجه جذابیت خاص فیلم‌های مستقل شدند، بخش خاصی از کمپانی خود را به آثار غیر عامیانه اختصاص دادند که از آن‌ها، می‌توان به کمپانی Fox Searchlight، بخشی از کمپانی فاکس قرن بیستم، کمپانی Focus Features، زیرمجموعه کمپانی Universal، کمپانی Sony Pictures Classics، زیرمجموعه کمپانی Sony Pictures Entertainment و کمپانی Paramount Vantage، زیر مجموعه کمپانی پارامونت اشاره کرد. منتقدان، معتقدند که فیلم‌های این استودیوها را نمی‌توان فیلم مستقل قلمداد کرد، زیرا از حمایت مالی یک استودیو بزرگ فیلمسازی بهره می‌برند.

 

کامیل پالیا (Camille Paglia)، استاد دانشگاه، در سال 2007، در مقاله خود با نام Art Movies: R.I.P، عنوان کرد: «به غیر سری Godfather، ساخته فرانسیس فورد کاپولا با فلش‌بک‌‌های ماهرانه و واقع‌گرایانه اجتماعی، هیچ فیلم دیگری در 35 سال گذشته ساخته نشده که دارای بار فلسفی یا ذوق هنری فیلم‌های The Seventh Seal یا Persona، آثار برگمان باشد.» پالیا اشاره می‌کند که مخاطبان جوان سینما در قرن جدید، تحمل نماهای کند و طولانی کارگردانان اندیشمند اروپایی را ندارند و متوجه جزئیات کوچک درون فیلم‌ها، مانند حالات چهره یا رنگ پس‌زمینه در این آثار نمی‌شوند.

 

راجر کورمن (Roger Corman)، کارگردان و تهیه‌کننده، معتقد است که در دهه‌های 50 و 60 میلادی، سینمای هنری بیشترین تأثیر را بر مخاطب داشت. پس از آن، این اثرگذاری محو شد. هالیوود، فیلم‌های اروپایی را به خود جذب کرد و از ساختار آن‌ها، در فیلم‌های خود استفاده کرد. تماشاگران در آثار دهه 70 هالیوود، می‌توانستند اثراتی از سینمای اروپا را ببینند. کورمن اشاره می‌کند هالیوود نسبت به گذشته بزرگ‌تر شده، زیرا موضوعات سینمایی برای نمایش شرایط مختلف تصویرسازی و فیلم‌سازی و ارائه تجربه‌ای جدید و مدرن، گسترش یافته‌اند. کورمن معتقد است که سینمای هنری آمریکا، روزی دوباره اوج خواهد گرفت.

 

دهه اخیر

وبسایت CNN در نقد فیلم تایلندی Uncle Boonmee Who Can Recall His Past Lives (2010)، به کارگردانی آپیچاتفونگ ویراساکون (Apichatpong Weerasethakul)، آن را یک فیلم هنری عامه‌پسند، در نقطه مقابل دیگر آثار سینمای هنری با مخاطب خاص توصیف کرده است. فیلم در جشنواره کن 2010، برنده جایزه نخل طلا شد. به گفته منتقد CNN، این فیلم توانست نماهای زیبا را با لحظاتی بامزه و تأثیرگذار درباره ماهیت مرگ، تناسخ، عشق، از دست دادن عزیزان و کارما ترکیب کند. ویراستاکون، یک کارگردان، نویسنده و تهیه‌کننده مستقل است که خارج از چارچوب سینمای تایلند فعالیت می‌کند. فیلم‌های او درباره رویا، طبیعت، گرایش‌های جنسی و دیدگاه غرب از تایلند و آسیا هستند. آثار او دارای ساختار روایی غیرمتعارف و بازیگران غیر حرفه‌ای هستند.

 

فیلم The Tree of Life به کارگردانی ترنس مالیک (Terrence Malick)، پس از دهه‌ها تولید، سرانجام در سال 2011 عرضه شد و توانست نخل طلای کن 2011 را برنده شود. سینمایی در شهر استمفورد ایالت کنکتیکات، در بیانیه‌ای اعلام کرد که در صورت نارضایی تماشاگر از فیلم، مبلغ بلیط عودت داده نمی‌شود. این بیانیه در پی نظرات متناقض تماشاگران از فیلم صادر شد. سالن‌های سینما اعلام کردند که از ین اثر هنری جاه‌طلبانه و دیگر آثار چالش‌برانگیز، حمایت می‌کنند. فیلم Drive (2011)، به کارگردانی نیکلاس وندینگ رفن (Nicolas Winding Refn)، یک فیلم اکشن هنری به حساب می‌آید. همچنین، در سال 2011، لارس فون تریه (Lars Von Trier)، فیلم Melancholia را عرضه کرد که در حین پرداختن به بیماری افسردگی، واکنش خانواده‌ای را در آستانه برخورد یک سیاره به زمین نمایش می‌دهد. فیلم با واکنش‌های مثبتی مواجه شد و بسیاری آن را بهترین فیلم لارس فون تریه می‌دانند و از بازی کریستن دانست (Kirsten Dunst)، جلوه‌های بصری فیلم و واقع‌گرایی آن تعریف کردند.

 

Tree of Life

در حالی که مخاطبان سینمای هنری از فیلم Tree of Life استقبال کردند، تماشاگران عادی سینما، نتوانستند با این فیلم ارتباط برقرار کنند.

 

فیلم Under the Skin، به کارگردانی جاناتان گلیزر (Jonathan Glazer) در جشنواره ونیز 2013 به نمایش در آمد و در همان سال اکران شد. در این فیلم، اسکارلت جوهانسون (Scarlett Johansson) نقش یک بیگانه فضایی را ایفا می‌کند که به شهر گلاسکو در اسکاتلند می‌رود و با شکار مردان، انسانیت را از آن‌ها می‌گیرد. چالش‌هایی از قبیل جنسیت، انسانیت و شی‌گرایی در فیلم باعث شدند تا منتقدان از فیلم استقبال کنند و بسیاری آن را یک شاهکار مدرن بدانند. ریچارد روپر (Richard Roeper)، درباره فیلم گفته است «وقتی از یک فیلم هنری حرف می‌زنیم، از این فیلم حرف می‌زنیم». همچنین، در این دهه، شاهد تولد دوباره سینمای وحشت هنری، پس از موفقیت فیلم‌های Black Swan (2010)، Stoker (2013)، Enemy (2013)، The Babadook (2014)، Only Lovers Left Alive (2014)، A Girl Walks Home Alone at Night (2014)، Goodnight Mommy (2014)، It Follows (2015) و The Witch (2015) بودیم.

 

هنر در تلویزیون

آثار هنری تلویزیون که با نام quality television شناخته می‌شوند، دارای ویژگی‌های فیلم‌های هنری هستند. از جمله این آثار، می‌توان به سریال Twin Peaks، ساخته دیوید لینچ (David Lynch) و سریال The Singing Detective، ساخت شبکه BBC اشاره کرد که در عین جذابیت عامیانه، به واقع‌گرایی قصه‌مانند یا روان‌شناختی، ساختار شکنی مفاهیم فضا و زمان، نظرات بی‌پرده سازنده و ابهام‌سازی تمرکز دارند.

 

سریال Twin Peaks، فاصله میان ظاهر قابل احترام یک شهر کوچک و لایه‌های پنهان آن را به نمایش می‌گذارد. این سریال را نمی‌توان در هیچ ژانری دسته‌بندی کرد زیرا از نظر هنری، از لحن تنش‌زا و ماورایی فیلم‌های ترسناک و پارودی سریال‌های سوپ اپرای آمریکایی با نمایش فعالیت‌های معمولی به شکلی ملودراماتیک و کاراکترهایی منحصربفرد بهره می‌برد. این سریال اخلاقیات را با طنز عجیب و سوررئالیسم بررسی می‌کند.

 

دیگر سریال تلویزیونی که یک اثر هنری به حساب می‌آید، سریال The Simpsons است که از ارجاعات فرهنگی، کاراکترسازی غیر پیوسته عامدانه و اشارات آگاهانه با چارچوب‌های تلویزیونی بهره می‌برد. سریال Black Mirror، ساخته چارلی بروکر (Charlie Brooker)، مضامین تاریک و هجوگونه جامعه مدرن، به خصوص پیامدهای تکنولوژی مدرن را در چارچوب یک اثر داستانی فرضی مطرح می‌کند. سریال The Wire از شبکه HBO نیز یک اثر هنری به حساب می‌آید و نقدهای بسیاری مثبتی را در زمان پخش خود دریافت کرد.

 

سینمای تجربی

سینمای تجربی یا آوان گارد، سبکی از فیلم‌سازی است که با جدیت، ساختارهای رایج فیلمسازی را تغییر می‌دهد و سبک‌های غیر روایی را کاوش می‌کند.، بسیاری از فیلم‌های تجربی، به خصوص آثار اولیه، با هنرهای دیگر، از جمله نقاشی، رقص، ادبیات و شعر در ارتباط و همواره به دنبال کشف نوآوری‌های جدید در زمینه فناوری سینما هستند.

 

اگرچه بعضی از فیلم‌های تجربی از طریق کانال‌های بزرگ و عمومی عرضه می‌شوند، اما اکثر فیلم‌های تجربی، آثاری کم بودجه با گروهی کوچک یا حتی یک‌نفره هستند که توسط سرمایه شخصی فیلم‌ساز تأمین می‌شوند.

 

اکثر فیلمسازان تجربیف فیلمسازان آماتور هستند که با ساخت فیلم‌های تجربی، قصد دارند استعدادهای خود را نمایش دهند و سبکی منحصربفرد برای خود معرفی کنند. هدف یک فیلم تجربی، ارائه دیدگاه شخصی یک هنرمند یا نمایش یک تکنولوژی جدید است و سرگرم‌کردن مخاطب، در وهله دوم اهمیت دارد.

 

تعریف

عبارت سینمای تجربی، سبک‌های مختلف فیلمسازی را که در نقطه مقابل سینمای عامیانه و مستند هستند، تعریف می‌کند. آوان گارد (Avant-Garde) به فیلم‌های تاریخی دهه 20 فرانسه، آلمان و روسیه و فیلم‌های زیرزمینی، به آثار دهه 60 گفته می‌شود. امروزه، تمام این آثار، سینمای تجربی گفته می‌شوند، زیرا یک فیلم تجربی، ممکن است فاق المان‌های جریان آوان گارد باشد.

 

اگرچه، فیلم تجربی، تعریف گسترده‌ای دارد، اما ویژگی‌های بارز آن، نبود یک داستان خطی، تکنیک‌های انتزاعی و فیلمبرداری خارج از فوکوس، نقاشی یا طراحی روی فیلم، تدوین مداوم و استفاده از صدای غیر سینک با تصویر یا عدم استفاده از موسیقی متن است. هدف یک فیلم تجربی این است که مخاطب خود را به فکر کردن وا دارد. در دهه 60 میلادی، فیلم‌های تجربی، آثاری منتقد فرهنگ زمان خود بودند.

 

اکثر فیلم‌های تجربی، با سرمایه شخصی یا کمک‌های کم مالی و گروهی کوچک یا به صورت تک‌نفره ساخته می‌شوند. بسیاری از منتقدان، معتقدند که سینمای تجربی، دیگر یک جریان «تجربی» نیست و یک ژانر سینمایی مستقل است. فیلمنامه غیر روایی، سبک امپرسیونیستی و رویکرد شاعرانه به ساختار فیلم، ویژگی‌های معرف یک فیلم تجربی هستند.

 

سینمای آوان گارد اروپا

دو وضعیت، اروپا را برای ظهور فیلم‌های تجربی در دهه 20 میلادی آماده کردند. اولین وضعیت، رسیدن سینما به بلوغ، به عنوان یک مدیوم و پذیرفته شدن آن توسط هنرمندان بود. وضعیت دوم، پیدایش جریان آوان گارد در هنرهای بصری بود. هنرمندان دادائیست و سوررئال در این دوره به سینما علاقه خاصی نشان دادند. فیلم Entr’acte (1924) به کارگرانی رنه کلیر و بازی‌های فرانسیس پیکابیا (Francis Picabia)، مارسل دشام و من ری و موسیقی اریک ساتی (Eric Satie)، یک اثر کمدی دیوانه‌وار غیرمنطقی، از اولین فیلم‌های آوان گارد اروپایی بود.

 

هنرمندانی چون هانس ریشتر، ژان کوکتو، مارسل دشام، جرمین دولاک (Germaine Dulac) و وایکینگ اگلینگ، سینمای دادائیسم و سوررئال را با آثار کوتاه خود توسعه دادند. فرناند لجر (Fernand Leger)، دادلی مورفی (Dudley Murphy) و من ری، فیلم Ballet Mecanique (1924) را به عنوان یک دادائیستی، کوبیستی و فوتوریستی ساختند. دشام نیز فیلم انتزاعی Anemic Cinema (1926) را ساخت.

 

آلبرتو کاوالکانتی (Alberto Cavalcanti) فیلم Rien que les heures (1926)، والتر روتمان فیلم Berlin: Symphony of a Metropolis (1927) و دژیگا ورتوف فیلم Man with a Movie Camera (1929) را ساختند که همگی، سمفونی‌های شهری درباره پاریس، برلین و کیف بودند.

 

Berlin

نمایی از فیلم اکسپرسیونیستی Berlin: Symphony of a Great City به کارگردانی والتر روتمان

 

معروف‌ترین فیلم تجربی، فیلم Un chien andalou (1929) به کارگردانی لوئیس بونوئل و سالوادور دالی به شمار می‌رود. انیمیشن‌های کوتاه هانس ریشتر، فیلم‌های انتزاعی اسکار فیشینگر (Oskar Fischinger) و فیلم‌های لن لی (Len Lye)، نمونه‌های بهتری از سینمای آوان گارد انتزاعی اروپا هستند.

 

un Chien Andalou

نمایی از فیلم Un Chien Andalou، فیلمی که نماد سینمای تجربی به شمار می‌آید.

 

فیلمسازان دیگری نیز فیلم‌های خود را با کمک‌های مردمی ساختند و در کلوب‌های سینمایی پخش کردند، اما ساختار روایی این آثار، با جریان آوان گارد تفاوت دارد. دیوید بوردول (David Bordwell)، محقق سینما، این فیلمسازان را امپرسیونیست‌های فرانسوی خواند از میان‌ آن‌ها، هابیل گانس (Abel Gance)، ژان اپشتاین (Jean Epstein)، مارسل لربیه (Marcel L’Herbier) و دیمیتری کیرسانوف (Dimitrii Kirsanoff) را متمایز شمرد. فیلم‌های این کارگردانان، فرم‌های روایی آزمایشی و تدوین و فیلمبرداری آهنگین را ترکیب کردند و به شی‌گرایی کاراکترها توجه داشتند.

 

در سال 1952، با نمایش فیلم Traite de bave et d’eternite به کارگردانی ایسیدوره ایسو (Isidore Isou) در جشنواره کن، جریان آوان گارد لتریسمی فرانسوی، جنجال به پا کرد. انتقاد از فیلم Limelight، ساخته چارلی چاپلین، باعث ایجاد یک شکاف در این جریان شد. لتریست‌های افرادی با نمایش تکنیک‌های هایپرگرافیکال جدید خود، مرگ سینما را اعلام کرد که در فیلم Howling in favor of de Sade نمود پیدا کرد.

 

فیلمسازان شوروی نیز با تئوری‌های مونتاژ خود، جوابی برای سبک عکاسی و نقاشی مدرنیسم پیدا کردند. فیلم‌های دژیگا ورتوف، سرگی آیزنشتاین، لو کولشوف (Lev Kuleshov)، الکساندر دوژنکو (Alexander Dovzhenko) و وسولد پودوکین، در ارائه مدلی جایگزین سبک هالیوود، تأثیرگذار بودند. این فیلم‌ها اگرچه تجربی نبودند، اما زبان سینمای آوان گارد را پرورش دادند.

 

تولد سینمای تجربی در آمریکا

تا قبل از جنگ جهانی دوم، فیلم‌هایی چون Manhatta (1921) به کارگردانی چارلز شیلر (Charles Sheeler) و پل استراند (Paul Strand) و The Life and Death of 9413: A Hollywood Extra (1928) به کارگردانی اسلاوکو ورکاپیچ (Slavko Vorkapich) و رابرت فلوری (Robert Florey)، از جمله فیلم‌های آوان گارد آمریکایی بودند. اما عمده فرهنگ سینمای تجربی قبل از جنگ در آمریکا، شامل هنرمندانی می‌شد که به تنهایی فیلم می‌ساختند. املن اتینگ (Emlen Etting) نقاش، فیلم‌های رقص را در دهه 30 می‌ساخت که آثاری تجربی به شمار می‌آیند. داگلاس کراکول (Douglass Crockwell)، طراح و سازنده تبلیغات، با حباب رنگ فشرده میان شیشه، فیلم‌هایی را در استودیو خود در نیویورک ساخت.

 

جیمز سیبلی واتسون (James Sibley Watson)، پزشک و فعال حقوق بشر در نیویورک و ملویل وبر (Melville Webber)، فیلم‌های The Fall of House of Usher (1928) و Lot in Sodom (1933) را ساختند. هری اسمیت (Harry Smith)، مری الن بوت (Mary Ellen Bute)، جوزف کورنل (Joseph Cornell) هنرمند و کریستوفر یانگ (Christopher Young)، چندین فیلم تجربی با الهام از فیلم‌های اروپایی ساختند. اسمیت و بوت، هر دو تحت تأثیر اسکار فیشینگر بودند. در سال 1930، مجله ExperimentalCinema با مدیریت لوئیس جیکوبز (Lewis Jacobs) و دیوید پلات (David Platt) تأسیس شد. در سال 2005، مجموعه‌ای از فیلم‌های تجربی اولیه آمریکایی، در یک DVD تحت عنوان Unseen Cinema: Early American Avant Garde Film 1894 – 1941 عرضه شدند.

 

فیلم Meshes of the Afternoon (1943) به کارگردانی مایا درن (Maya Deren) و الکساندر همید (Alexander Hammid)، از اولین فیلم‌های تجربی آمریکایی قابل توجه است. این فیلم، مدلی جدید برای ساخت و عرضه یک فیلم 16 میلی‌متری با بودجه شخصی ارائه داد و توسط کمپانی‌هایی چون Cinema 16 خریداری شد. همچنین، این فیلم، قابلیت‌های زیبایی‌شناختی سینمای تجربی را نیز به نمایش گذاشت. فیلم Meshes of the Afternoon، حسی رویاگونه را القا می‌کرد که مورد پسند ژان کاکتو و سوررئالیست‌ها قرار گرفت و در عین حال، شخصی، جدید و آمریکایی بود. کارهای اولیه کنث انگر (Kenneth Anger)، استن براکاج (Stan Brakhage)، شرلی کلارک (Shirley Clarke)، گرگوری مارکوپولوس (Gregory Markopoulos)، جوناس مکاس (Jonas Mekas)، ویلارد ماس (Willard Maas)، ماری منکن (Marie Menken)، کرتیس هرینگتون (Curtis Harrington)، سیدنی پترسون (Sidney Peterson)، لیونل رگوسین (Lionel Rogosin) و ارل ام پیلگرم (Earle M. Pilgrim) نیز از فیلم Meshes of the Afternoon الهام گرفتند. در سال 1946، فرانک استافاچر (Frank Stauffacher)، مجموعه‌ای از فیلم‌های اجتماعی «هنر در سینما» را در موزه هنرهای مدرن سن فرانسیسکو را ساخت. تلاش‌های او برای پخش فیلم‌های تجربی و آموزش سینمای آوان گارد باعث شد تا کارگردانان معروف و سرشناسی چون آرتور پن (Arthur Pen)، نیکلاس ری (Nicholas Ray) و کینگ ویدور (King Vidor) نیز جذب آن شوند و شروع به ساخت فیلم‌های آوان گارد کنند.

 

موج جدید سینمای آمریکا مادی‌گرایی ساختاری

فیلم‌های مستقل و شخصی، در دهه‌های بعد نیز مورد توجه بودند، اما در اوایل دهه 60 میلادی، فیلمسازان آوان گارد آمریکایی، به سراغ دیدگاه جدیدی در فیلمسازی رفتند. بروس کانر، با دو فیلم A Movie (1958) و Cosmic Ray (1962)، این دیدگاه جدید را به نمایش گذاشت. پی آدامز سیتنی (P. Adams Sitney) معتقد است که کارهای استن براکاج (Stan Brakhage) و دیگر فیلمسازان تجربی آمریکایی، روحیات و افکار شخصی فیلمساز را نمایش می‌دهند و مترادف با زاویه دید اول شخص در ادبیات هستند. فیلم Dog Star Man (1964)، به کارگردانی براکاج، ماهیت اعترای خود را به انتزاع تغییر داد و مدرکی برای اثبات کنار گذاشته شدن فرهنگ جمعی در آمریکا بود. از سوی دیگر، کنث انگر به فیلم خود، Scorpio Rising (1963) یک قطعه موسیقی راک اضافه کرد. فیلم او، اولین نمونه یک موزیک ویدیو به حساب می‌آید و نگاهی انتقادی و طعنه‌آمیز به اسطوره‌شناسی هالیوودی دارد. جک اسمیت و اندی وارهول نیز از المان‌های کمپ (camp) در کارهای خود استفاده کردند. سیتنی، کارهای وارهول را ساختاری می‌داند.

 

scorpio rising

فیلم Scorpio Rising، اولین نمونه یک موزیک ویدیو بود.

 

برخی فیلمسازان آوان گارد، از فرم‌های روایی فاصله بیشتری گرفتند. در حالی که موج نوی سینمای آمریکا، نگاهی طعنه‌آمیز به فرم روایی بر اساس انتزاع، کمپ و مینیمالیسم داست، فیلمسازان سبک مادی‌گرایی ساختاری، از جمله هولیس فرمپتون (Hollis Frampton) و مایکل اسنو (Michael Snow)، سینمایی فرم محور را پدید آوردند که تبدیل به اساس المان‌هایی چن قاب، نمایش فیلم و زمان آن در سینما شد. آن‌ها با تقسیم یک فیلم به اجزا خام، یک سینمای ضدوهم‌گرا پدید آورند، هر چند که آثار دیگر فرمپتون، از سبک فیلمبرداری ادوارد وستون (Edward Weston)، پل استراند (Paul Strand) و دیگران که دارای سبک وهم‌گرایی بودند، الهام گرفتند.

 

هنرهای زمانی در زمینه هنرهای مفهومی

هنرهای مفهومی در دهه 70، پیشرفت بیشتری داشتند. رابرت اسمیتسون (Robert Smithson) چندین فیلم درباره آثار خاکی و پروژه‌های مربوط به آن‌ها ساخت. یوکو انو (Yoko Ono) چندین فیلم مفهومی ساخت که بدنام‌ترین آن‌ها، فیلم Rape، درباره زنی است که زندگی شخصی‌اش، مورد تجاوز یک دوربین فیلمبرداری قرار می‌گیرد. در همین دوران، نسل جدیدی وارد عصره فیلمسازی شدند که اکثرا، شاگردان فیلمسازان آوان گارد سال‌های پیش بودند. لزلی تورنتون (Leslie Thornton)، پگی آوش (Peggy Ahwesh) و سو فردریک (Su Friedrich)، کارهای فیلمسازان ساختارگرا را توسعه دادند و با حفظ سبک خود انعکاسی آن‌ها، محتوای بیشتری را در فیلم‌های خود جا دادند.

 

اندی وارهول، مؤسس سبک پاپ آرت و دیگر سبک‌های هنری، در دهه 60 میلادی، بیش از 60 فیلم ساخت که اکثرا تجربی بودند. در سال‌های اخیر، فیلمسازانی چون کریگ بالدوین (Craig Baldwin) و جیمز اوبراین (James O’Brien)، از فوتیج‌های خام و فرم روایی اکشن زنده در یک سینمای ترکیبی با مضامین سنگین اجتماعی سیاسی استفاده کردند.

 

سینمای آوان گارد فمینیستی

لورا مالوی (Laura Mulvey) با هدف در هم شکست چارچوب‌های روای سینمای هالیوود و نقش برتر مرد نسبت به زن، شروع به فیلمسازی کرد. واکنش او، مقابله با این فرم روایی با نمایش شکاف‌ها و تناقضات آن بود. شنتل آکرمن (Chantel Akerman) و سالی پاتر (Sally Potter)، از دیگر فیلمسازان فمینیست پیشگام دهه 70 میلادی بودند. ویدیوآرت نیز در همین دهه پدیدار شد و فمینیست‌هایی چون مارتا راسلر (Martha Rosler) و سسیلیا کاندیت (Cecelia Condit) از آن نهایت بهره را بردند.

 

در دهه 80 میلادی نیز فیلمسازانی چون باربارا همر (Barbara Hammer)، سو فردریگ، تریسی موفات (Moffatt)، سادی بنینگ (Sadie Benning) و آیزاک جولین (Isaac Julien)، از فرمت‌های تجربی برای عرضه سوالات خود درباره سیاست‌های هویتی استفاده کردند.



مشخصات

یک اثر هنر و تجربه عموما به صورت جدی و مستقل ساخته شده و ترجیح هدف‌گیری آن به سوی مخاطبینی خاص است. این گونه از آثار صرفا به قصد ایجاد یک اثر هنری تولید می‌شوند.


بازی
فیلم
سریال
مطالب