چرا شاهکار میازاکی بعد از 30 سال هنوز تازه است؟
دو کودک در یک ایستگاه اتوبوس در یک جادهی روستایی خلوت منتطر ایستاده اند. کمکم دارد دیر می شود و باران می گیرد. دختر کوچکتر مثل هر کودک کمسن دیگری دارد زیر بار انتظار و گذر زمان وا میرود. خواهرش او را روی کولش میگذارد تا بتواند استراحت کند، و کمکم وضعیت بدن خودش هم خوابآلود و خمیده میشود. و ناگهان او ظاهر میشود. و چند دقیقهی بعدی، جادوی خالص سینما هستند.
چنین صحنهی خاص و شگفتانگیزی است که میتواند هفتهها، ماهها و حتی سالها بعد از این که بیننده برای اولین بار آنرا می بیند، در دلش آشیانه کند. چنین صحنهای است که شما را عاشق یک فیلم، یا به طور کلی سینما، میکند. همین صحنه باعث شد این فیلم جایش را در لیست «بهترین فیلمها»ی راجر ابرت (Roger Ebert) باز کند و چنان برای جان لستر (John Lasseter) از پیکسار الهام بخش باشد که او قهرمان پشمالوی فیلم را به صورت یک اسباب بازی مخملی در یکی از صحنههای داستان اسباب بازی ۳ نمایش دهد.
و این فیلم در ۷ مه (۱۷ اردیبهشت) ۳۰ ساله شد.
فیلم My Neighbor, Totoro, (همسایهی من توتورو) که برای اولین بار در سال ۱۹۸۸ اکران شد، استودیو Ghibli و کارگردانش هایائو میازاکی (Hayao Miazaki) را به موقعیت اسطورهای فعلیشان پرتاب کرد. خود توتورو به نشان استودیو تبدیل شد و به بالاترین ردهی معبد فرهنگ عامهی ژاپن عروج کرد. همانند میکی موس در آمریکا، در همه جا حضور دارد و محبوبیتش مثل وینی پو در بریتانیا است. به علاوه توتورو توانست سبک فیلمسازی شکیبا و با محبتی که به امضای Ghibli و میازاکی تبدیل شده را بدون نقص به نمایش بگذارد.
همسایهی من توتورو فیلمی است که تقریبا هیچ خط داستانیای ندارد. خانوادهای به خانهای در روستا نقل مکان میکند. بچهها با روحی جادویی روبهرو میشوند که خندهای بلند، شکمی برآمده و عشقی سرشار برای قطرات باران و دانههای بلوط دارد. او برای اینکه مشکلاتشان را حل کند به دنبالشان نمیرود، و آنها هم به دنبال نبرد با شرارت و یا نجات دنیا نیستند. ما بیشتر داریم روند زندگی روزمرهی یک خانواده را با جزئیات زیبایی که با دست نقاشی شدهاند تماشا میکنیم. لحظات خیالی صرفا به علت پیچیدگی طرحشان و نیروی صرف تخیلشان دلپذیرند، و ما برای دانستن قدرشان نیازی به وقایع دراماتیک نداریم.
میازاکی در مصاحبهای با راجر ابرت، روش کارش را با کلمهی ژاپنی «ما» (間) که تقریبا به معنی «تهی بودن» است وصف میکند. او در حالی که دستهایش را سه بار به هم زد توضیح داد: «زمان بین دست زدنهای من «ما» است. اگر شما صرفا کنش بیوقفه و بدون زمان استراحت داشته باشید، فقط شلوغی ساختهاید. ولی اگر لحظهای صبر کنید، تنشی که در طول فیلم ساخته شده میتواند بعدی وسیعتر به خود بگیرد. اگر در تمام مدت فقط تنش ۸۰ درجه داشته باشید، بیحس میشوید.» این درک ارزش لحظات بین اتفاقات و میل به ثبت آنها با تمام جزئیات مشخصه فیلمهای حیرت انگیز میازاکی است.
چند سال قبل، به تماشای اکرانی از همسایه من توتورو در یک سینمای کوچک و مستقل نشستم. بیشتر مخاطبان از جامعهی آماری مشابه خودم بودند (بخوانید هیپسترها و همهجور خورههای هنر)؛ ولی عدهای پدر و مادر هم وجود داشتند که وظیفهشناسانه مشغول جابهجا کردن بچههای کوچک بودند. علاوه بر این که این فیلم کند و ساکت است، اکرانی که من میخواستم ببینم به زبان ژاپنی بود؛ پس کودکانی که هنوز به سن خواندن نرسیده بودند قرار بود به تماشای فیلمی بنشینند که از مقدار زیادی مکالمات مؤدبانه که نمیتوانستند متوجه معنیشان بشوند تشکیل شده. همینطور که چراغها داشتند خاموش میشدند، مجذوب این شده بودم که چه اتفاقی خواهد افتاد.
آن بچهها برای ۸۶ دقیقه کاملا شیفته شده بودند. بدون هیچ سر و صدا یا تکان اضافهای نشسته بودند. تعداد زیادی چشمهای گشاد و ساکت که روی صفحهی نمایش میخکوب شده بودند و در دنیای سخاوتمند و ملایمش غرق شده بودند.
در غرب، انیمیشن هنوز هم توسط عدهی زیادی به عنوان رسانهی کودکان شناخته میشود. این به دلیل موج فیلمها بلند و رنگارنگی است که هرساله و با عنوان «فیلم خانوادگی» به صحنه میایند ولی بیشتر با در نظر گرفتن کودکان خردسال طراحی شدهاند.اکثر آنها دقیقا نمایندهی عکس فلسفهی فیلمسازی میازاکی هستند: صفحه را غرق در رنگ و حرکت میکنند و با رگباری از شوخیهای پر سر و صدا و صحنههای پر کنش به مخاطب حمله میکنند. آنها با طرز فکری طراحی شده اند که به کودکان به چشم «انسانهای کوچکی که توان تمرکزشان به اندازهی یک ماهی قرمز بیشفعال است و اگر با نورهای روشن و صداهای بلند آرامشان نکنید بیشتر از سه ثانیه یک جا بند نمیشوند» نگاه میکند.
حتی پیکسار، سنگر سینمای پویانمایی غرب هم فقط تا حدی میتواند پا در مسیر میازاکی بگذارد. انیمیشن Up! میتواند با مونتاژی لطیف که نمایانگر شکوفه زدن و زوال آهستهی یک رابطه است شروع شود، ولی فقط به شرطی که بعدا یک تولهسگ خبیث با صدایی نازک و یک پرندهی استوایی احمق به شخصیتها اضافه شوند. انیمیشن Wall-E میتواند به شکل فیلمی ساکت و تنها آغاز شود و تمرکزش روی عشقی صامت باشد، ولی فقط در صورتی که در نیمهی دوم فیلم دریایی از انسانهای چاق در لباسهای فضایی رنگارنگ داشته باشیم. انیمیشن Coco شامل تأملهایی غمناک بر قدرت خاطرات و موسیقی است، و یک سگ احمق با چشمهای عروسکی. لحظات آرامتر و با محبتتر پیکسار شاید الهامشان را از میازاکی بگیرند، ولی با دقت در کنار دلقکبازیهای استاندارد کارتونیای که پدر و مادرهایی که پول بلیط را میپردازند انتظار آن را دارند، قرار گرفتهاند.
وقتی بچههای کوچک بازی میکنند، نیازی به یک بازی قانونمند و هدفمند ندارند. آنها نیازی به درگیری یا رقابت برای جذب شدن به کاری که میکنند ندارند. بازی آنها بر پایهی اکتشاف و آزمایش است، لذت سادهی دیدن، حس کردن و حرکت دادن چیزها به روشهای متفاوت. همسایه من توتورو نیازی به یک نقش منفی، یک مکگافین یا یک خط داستانی ندارد؛ زیرا این موضوع را درک میکند. معروف ترین صحنهاش فقط سه کاراکتر است که منتظر اتوبوس هستند و از صدای ریختن باران روی یک چتر لذت میبرند. یکی از این سه نفر یک روح جنگل عظیم و پشمالو است و یکی از اتوبوسها یک گربه است، فقط به این دلیل که تصور کردن چنین چیزهایی جذاب است.
کسانی که آن را در ۱۹۸۸ و هنگامی که کودک بودند دیدند میتوانند امروز هم با همان شوق و ذوق آن را تماشا کنند زیرا این فیلم برای بخشی از وجود ما جذاب است که از کودکی حضور دارد و هیچگاه از بین نمیرود. ما پیرتر از این که شگفتزده شویم، نمیشویم؛ حتی اگر فکر کردن به آن بیشتر از قبل برایمان دشوار باشد.
همسایهی من توتورو در این سی سال اصلا قدیمی نشده و از آن فیلمهاست که احتمالا سی سال دیگر هم هنوز تازه است.